زندگي نامه آخوند ملا يوسف كوهنابي
باسمه تعالی
شهرستان مرند از نظر عالم پروری و وجود مدارس دینی از گذشته های دور مشهور بوده است به طوری که در بین مردم، این شهر به قم آذربایجان لقب گرفته است . امّا در دوره های معاصر و بخصوص دوره های موخّر ( عصر قاجاریه و پهلوی) به علّت عدم توجّه حاکمان و رکود مدارس دینی در این شهر تاریخی ، طلاب و علما این شهر جهت ادامه تحصیل مجبور به مهاجرت به شهرهای دیگر شده اند و رحل اقامت در مراکز دینی افکنده و به تحصیل علوم دینی پرداخته اند و به درجات بالای علمی و دینی دست یافته اند که اغلب با لقب محل تولّد خود بر شهرت زادگاه خود افزوده اند که از بین این علما و دانشمندان می توان به آخوند ملا یوسف کوهنابی اشاره کرد. که بعدها به علِّت عقد اخوت و برادری با عالم و مجتهد دیگر مرند( فاضل هرزندی) لقب فاضل کوهنابی نیز داشته است.
چنانکه می دانیم در روزگاران گذشته لقب «آخوند» اغلب به علما و مجتهدان بزرگ اطلاق می شده است که به درجات بالای علمی و اجتهادی دست یافته اند. از جمله مي توان به «آخوند ملا هادي سبزواري» و «آخوند ملا كاظم خراساني» و.... اشاره كرد كه لفب «آخوند» گرفته اند.
آخوند ملا یوسف کوهنابی حدود سال 1240 هجری قمری در روستای کوهناب از توابع شهرستان مرند و در یک خانواده کشاورز و مذهبی به دنیا آمد و در سال 1319 هجری قمری در همان روستا وفات یافته و در زادگاه خود ( روستای کوهناب) به خاک سپرده می شود و آرامگاه او در گوشه ای از قبرستان قدیمی و تاریخی روستای کوهناب غريبانه به چشم می خورد که با سنگ های قدیمی و لاشه ای احاطه شده است و در سنگی که بر بالای مزارش قرا دارد، سال 1319 هجری قمری نقش بسته است و هنوز سنگ قبری مرمری در آن نصب نشده است و آرمگاه او ساماندهی و بازسازی نشده است و همان شکل قدیمی اش حفظ شده است و تنها پارچه ای سبز رنگ بر روی سنگ های آن کشیده شده است. گويا علّت اينكه هنوز هيچگونه سنگ مزار يا نمادي بر آرامگاه او نساخته اند نيز در رازي نهفته است كه در وصيت خود به اطرافيان و خانواده خود كرده است. امّا شان و جايگاه عالي او ايجاب مي كند كه مزاري در خور شان اين عالم و عارف بزرگ بر قبر او ساخته شود.
مزار ديگري در طرف ديگر قبرستان اين روستا، آرامگاه مرحوم ملا صادق كوهنابي خواهر زاده آخوند ملا يوسف كوهنابي مي باشد كه بعد از آخوند ملایوسف کوهنابی مسئوليت تبليغ دين را در اين روستاي عالم پرور بر عهده داشته است .
در مورد مدفن او (آخوند ملا يوسف كوهنابي) نقل شده است که اهالی روستا و دوستدارانش در زمان حیاتش که در بستر بیماری آرمیده بود به ديدارش مي روند و بعد از احوال پرسی می گویند: آقا! اگر اجازه دهيد، جنازه ات را بعد از وفات به نجف اشرف منتقل کنیم و در آنجا به خاک بسپاریم . ایشان می فرمایند: نه اصلا این کار را نکنیند . اگر من شایسته نجف باشم خواهم رفت و اگر لیاقت آنجا را نداشته باشم، حتّی اگر مرا به آنجا هم ببرید من در آنجا جایی نخواهم داشت. پس بیهوده به خود زحمت ندهید . و بنا بر وصیت بعد از وفات در گورستان روستا به خاک سپرده می شود که اکنون میعادگاه عاشقان و اهالی مومن روستا بوده و حتی از روستاهای دیگر نیز جهت زیارت به مزارش می روند.
روایت شده است که روزی با چند نفر از اهالی از مرند خارج شده و در خروجی مرند به طرف هوجقان در محلی که امروز ایستگاه راه آهن مرند می باشد لحظه ای درنگ می کند و با عصای خود بر زمین می زند و می گوید : روزی فرا می رسد که در این محل آهن بر روی آهن راه می رود.
گویند زوجه اش نقل کرده است که او برای یکی از فرزندانش حامله بود زمان ویار او مصادف با فصل زمستان بود ایشان از آخوند زردآلو طلب می کند و آخوند وضو گرفته و از خانه خارج می شود و به صحرا و بیرون از روستا می رود و برگشتن سبدی پر از زردآلو با خود به همراه می آورد و آن را در بالای انبار غله خانه (سر کندو) می گذارد و به زوجه خود تاکید می کند احدی نباید از این سر آگاه شود . چند روزی زوجه اس از آنها ارتزاق می کند اما نمی تواند این راز را نگه دارد و از قضا این حکایت را به یکی از اقوام خود بازگو می کند و در بازگشت به خانه به سراغ آنها می رود تا بخورد اما اثری از سبد زردآلو نمی یابد.
گفتیم که ایشان با عالم دیگر همشهری خود( آخوند ملا فاضل هرزندي) در نجف عقد اخوت بسته دوست و صمیمی بودند و با هم عهد کرده بودند، هرکدام زودتر وفات کند، دیگری نمازش را بخواند و به خاک بسپارد . در یکی از روز های سرد سال و زمستان پر برف آخوند از خواب برمی خیزد و لباس های خود را می پوشد و آماده می شود از خانه بیرون می آید در خروجی روستا اسب سواری جلو می آید و از اسب پیاده می شود و سلام می کند و آخوند با کمال تاثّر و ناراحتی می گوید : فاضل هرزندی وفات کرده است!! ایشان می گوید: آری و من بنا بر وصیت ایشان آمده ام آخوند ملا یوسف را ببرم تا نمازش را به جای آورد. آخوند می گوید : من یوسف هستم . شما بروید من می آیم . اسب سوار هر چه قدر اصرار می کند آخوند سوار نمی شود و می گوید: هوا سرد است شما بروید من یواش یواش می آیم و به ناچار اسب سوار برمی گردد. وقتی اسب سوار به هرزند می رسد با کمال تعجب می بیند که آخوند نماز فاضل هرزندی را خوانده و به خاکش سپرده اند.
خانواده وی به علت علاقه ای که به علمای دین و اهل بیت عصمت و طهارت داشتند کودک خردسال را جهت تعلیم به روستای ابرغان که روستای همجوار با روستاي کوهناب است برده و به دست عالم آن روستا ( ملا علیرضا ابرغانی) روستا سپردند . وی با توجه به نبوغ و استعداد عالی به سرعت دوره های مقدماتی را در پیش استاد خود به پایان برد. سپس جهت ادامه تحصیل عازم نجف اشرف شد و در جوار بارگاه ملکوتی حضرت علی (ع) سکونت گزید و از محضر علما و مجتهدان آن حوزه بخصوص آیت الله شیخ مرتضی انصاری و سایر مجتهدان آن عصر در حوزه علمیه نجف بهره بردند و به سرعت طی مدارج نموده و به درجه اجتهاد رسید . روایت شده است که استادی که ایشان در محضر او تلمذ می کرد، روزی به آخوند ملا یوسف کوهنابی گفت: یوسف! شما دیگر به درجه اجتهاد رسيده اید و می توانید رساله ارائه کنید. آخوند ملا یوسف چند روز از ایشان فرصت طلب می کند. به حرم حضرت علی ( ع) می رود و نماز به جای می آورد و به مولای خود توسّل می جوید و به خانه باز می گردد. آن شب در خواب سیّدی نورانی به خوابش می آید و به او اشاره می کند که به زادگاه خود باز گرد و به اصلاح امور آنها همّت کن. فردای آن روز به پیش استاد خویش می رود و از ماموریت خویش او را آگاه می کند . بعد از چند روز به پيشگاه مولاي خود مي رود و اذن سفر مي طلبد و خداحافظي مي كند و عاشقانه بار سفر می بندد و به موطن خود ( روستاي كوهناب ) باز می گردد و تا پایان عمر پر از فیض و کمالات خود در این روستا سکونت می گزیند و به ارشاد و تعلیم احکام دین و تعاليم الهي به هموطنان خود همت می گمارد و خود نیز در تهذیب نفس و سلوک کمالات قدم بر می دارد به طوری که در عرفان و کمالات عرفانی مقامی عالی می یابد و به طوری که غیر از احکام دین و تعلیم آن قدم های بلندی بر می دارد و همیشه سعی مي کرد این كمالات و درجات عرفاني را از دید عموم پنهان بدارد و هیچوقت در جهت مطرح کردن خود بر نیامد. که در این زمینه احوالاتی عجیب و خارق العاده به او نسبت داده اند که می توان به ماجرای طیر الارض و سایر کمالات او اشاره کرد که در جای خود به آن اشاره خواهد شد.
نقل قولی از مجتهد و عارف بزرگ مرند مرحوم آیت الله میرزا علی اکبر مرندی در باره آخوند ملا یوسف کوهنابی از یکی از دوستانم ( حجه الاسلام عليزاده) شنیدم که نقل می کردند که آیت الله مرندی در کمالات آخوند ملا یوسف فرموده است : راهی را که خیلی ها باید در چهل سال بپیمایند، آخوند ملا یوسف کوهنابی در مدّت چهل روز طی کرده بود .
ایشان در مورد طعام و رزق خود و عائله دقت بیشتری داست به طوری که یکی از علمای روستای دولت آباد (آقای شیخ رضا اسدپور) خاطره ای را از آخوند ملا یوسف نقل کرده است که قابل تامّل است. ایشان می گوید :
«شيخ در خاطره ای ارزنده و جالب از آقا میر صادق والد مکرم مشهدی میر عباس آقا،چنین برایمان گفت: آقا میر صادق کسی بود که طول سال را به جز اعیاد مذهبی روزه می گرفت و اهل تقوا و ذکر بود و به تمام معنی از مردان خدا بود، روی این حسابها با عارف عامل آخوند ملا یوسف کوهنابی، دوستی عمیق و دیرینه ای داشتند.
شیخ می گوید که یک روز گرم تابستان آخوند ملایوسف از طرف کوههای دولت، با پای پیاده به طرف دولت آباد می آیند. اما وقتی که آخوند ملایوسف به دولت آباد می رسند و وارد روستا می شوند به طور اتفاقی با آقا میر صادق برخورد می کنند. آقا میر صادق از دیدن آخوند خیلی خوشحال می شوند و ایشان را به صرف ناهار و چای دعوت می کنند، اما آخوند دعوت او را نمی پذیرند به منزل آقا میر صادق نمی روند. چون آقا میر صادق علت را می پرسند، آخوند کوهنابی جواب می دهند که راستش جهت دیدار شما از کوهناب به دولت آباد آمده بودم، اما وقتی که من در راه بودم،شما نیز در مزارع روستای ابرغان بودیدو چون گرسنه بودید، مشتی از سنبل های گندم را چیدید و آن را در دستتان کوفتید و بعد دانه هایش را جدا کرده، خوردید و کاههایش را به دور انداختید، آیا این مطلب راست است؟ آقا میر صادق می گوید: بله، مطلب همین طور است که شما می گویید.
آن گاه آخوند به آقا میر صادق می گوید که، آقا در قیامت تکه ای از گوشت بدنتان را می کنند و به عوض آن دانه های گندم، آن تکه گوشت را به صاحب دانه های گندم می دهند، اما من نمی دانم که تو چگونه آن کاه های بر باد رفته را پیدا خواهی کرد به صاحبش خواهی داد.
دوزخست این نفس دوزخ اژدهاست
کو به دریاها نگردد کمّ و کاست
هفت دریا را در آشامد هنوز
کم نگردد سوزش آن خلق سوز
سیر گشتی سیر گوید نی هنوز
اینت آتش اینت تابش اینت سوز
عالمی را لقمه کرد و در کشید
معده اش نعره زنان هل من مزید
آخوند بعد از این تذکّر و عتاب به آقا، می گوید که چون در حلال و حرام خدا دقت نکرده ای، بدان خاطر من نمی توانم به خانه ی شما بیایم و ناهار بخورم، آخوند بعد از این حرفها بر می گردد و به روستایش می رود. این تذکر آخوند، شعله ای در وجود آقا میر صادق بر می افروزد و آقا را به تامّل فرو می برد. آقا بعد از چندین روز، بالاخره آن مزرعه را در میان مزارع پیدا می کند و بعد به سراغ صاحبش می رود و از او حلالیت می خواهد. عجبا که آن شخص هم به آقا می گوید که آقا، اگر کل گندمهای مزرعه را بر می داشتید و می بردید، من باز هم حلالتان می کردم، حال چه رسد به مشتی گندم ناقابل. آقا بعد از اینکه حلالیت می گیرد، یک روز در خانه اش زده می شود و چون در را باز می کند به ناگاه چهره ی خندان و تبسم بر لب آخوند ملا یوسف کوهنابی را می بیند که با صدایی بلند به آقا می گوید که آقا امروز آمده ام که مهمان تو شوم و با هم ناهار بخوریم.» ( نقل از وبلاگ ياشيل وطن)
ايشان در زندگي خود بسيار ساده زيست بوده و در حلال بودن طعام دقت و سعي وافري داشت به طوري كه جهت تامين روزي خود يك راس گاو نگهداري مي كرد و هر روز صبح قبل از بردن گاو به صحرا دهان گاو را مي بست و غروب نيز دهان چوپان دهان گاو را مي بست تا مبادا از مزارع ديگران بچرد.
ايشان هيميشه سعي كرده است گمنام زندگي كند و عمري در تلاش و زهد و گمنامي و در خدمت به خلق خدا سپري كرد و به نقل از خانواده كتابي در فقه و به زبان عربي و با دست خط خود نگاشته بود كه متاسفانه سرنوشتي نامعلومي دارد و برخي مي گويد يكي از فرزندانش كه در تهران ساكن بود با خود برده است و از اصل ماجرا خبري حاصل نشده است.
اميد است اين مطالب روزنه اي باشد براي آشنايي بيشتر و پي بردن به حقيقت زندگي اين عالم و عارف بزرگ كه عمري در زهد و تقوي و تربيت نسل ديني زحمت كشيده ولي با تاسّف گمنام مانده است . از تمامي عزيزاني كه در اين زمينه اطلاعاتي دارند درخواست ياري مي كنيم و آماده همكاري و درج مطالب جهت شناسايي اين عالم و عارف بزرگ به دوستداران و مومنين هستيم .
اينجانب بارها شاهد بوده ام كه در مراسماتي كه با حضور مقامات عالي كشوري در شهرستان برگزار شده است بارها از اين عارف و عالم بزرگ ياد شده است و در كتاب مرند شهر حضرت نوح(ع) نيز از اين عالم و مجتهد به عنوان علما و مجتهدان بزرگ مرند با عنوان فاضل كوهنابي ياد شده است .
در پايان از مسئولين امر درخواست مي كنيم همايشي با موضوع گراميداشت نام و ياد اين عالم و عارف و مجتهد بزرگ در شهرستان برگزار و زندگي ارزشمند اين عارف و فقيه بزرگ بازشناسي و از فراموشي زواياي ارزشمند زندگي ايشان جلوگيري كرده و جهت شناساساندن ايشان و زندگي سراسر عرفان و معنويت او به نسل جوان تلاش شود. انشالله
در پايان يادي كنيم از مرحوم حاج سليمان داودي كه برخي از اين مطالب را از ايشان شنيده و نقل كرده ام. روحش شاد.
داود داودی